+ /-//-///
به دو
بدو بدو های این روزگار
این رسم همیشگی نابکار
به دوران دویدن های بی برگشت
دودمان غبار گرفته ی این پنجره ها
به ر
رسیدن های به ظاهر،حوالی
رسم بی چون و چرای رجز زدن
ر...
به رج زدن های تا نیمه شب
به می
می زنم این خاطره های شکسته راکنار
می چکم از آستین بره ای گرگ زاده
می...
میراث لگد شده ی هزاره ها
می روم های نمیدانم کجا
به فا
فاحشه ای مطهر در کنارم
فاخته ای مرده در چند و چون این احوال
به فا
به فا...
به سُل
سلاله ای بی رمق
سلابه ای از جنس ما
به لا
لولیا
به لای مرده در ابتدای روز
لا...
به لاله های تکیده در لکنتی به نام شعر
به سی
سی های فراموش شده ی ذهنم
به سی هزارسال هایی که باورم نشد
به سی
به سی...
به سیمرغ می رسیم؟
+ ///---///
گیرم که کوبش این واژگان پر تلاطم
گریزی به
خاطره ای آشنا بزند
گیرم به این نیاز خفته در پاکی باکره ها
به این
همهمه ی پر زوال آبستن
در بطن این سایه ها
به این چه می دانم چه ها
نمی دانم که ها...
گیرم زیر این شعر سردم بشود
یا که شاید
خاربن این نیشخند ها
کار خودش را بکند
گیرم که دست و پا زدن های پیاپی هم
مرا به سر انجام این حکایت نرساند
یا که شاید...
نه!
رمقی نمانده
تا آینه دار عزایی دیگر باشم
تا این شعر به پایان برسد
کمی کودکانه تر بخواب
+ ؟
زیر نور این روزها
تنها شاعران
می توانندغوطه ور شوند
این را هم
شاید خیالی دیگر بخوانی
اما واژگان خود می دانند
در میان کدام فکر
شعر شوند
+ ؟
قدم میزنم
این خطوط شاعرانه را
یکی از آن دورها
از نمی دانمِ کجاها
واژه واژه می کِشد مرا
از نمی دانمِ چراها
+ تقدیم به roy anderson
می بینی؟
همه ی شهر
با عجله به یک سو می روند
من هم می دانم
رسم عجیبی ست
(اینکه هرسال
همه به ِگرد خورشید بچرخند وُ
انتظار کسِ دیگری را بکشند
آدمیان
میان سطل زباله هم
بدنبال سخنرانیند)
این آواز را اّلِکس راسولسون
زمانی که به گوش می رسید، می خواند
آوازی که می گویند
روزی از طبقه ی بالا
به زمین خورده است
می دانستی؟
+ 5
از این حرفها هم که بگذریم...
باز دستاویز دانه ای دیگر وُ
خدایی دیگر می شویم
و کلمات
به همین راحتی
از پی هم می آیند و می روند
کسی کنار کوچه می نشیند
آه می کشد
و به همین راحتی...
زندگی همین است
به سادگی همین شعر
به بی حرمتی این واژه
و به ناخوشی یک شاعر
+ ...
ما را قرار بر این بود
که تا آخرین غزل صبح
سواران موج و قافیه را پیشواز باشیم
حالا
که از راه بلد آن همه خاطره ی پاک
نپرسیده به انکار زمین رسیدیم
چه خیال ز رفتن وُ
چه نیاز ماندن
زمهریر این واژگان خراب
بی هیچ نشانی وُ
بی هیچ صدایی
مرا در انتهای این سایه ها
شاعر کرده است
می خواهم بنویسم
ما را قرار بر این بود
که ...
و بعد از آن نگاه...
نسیمی از خطوط این شعر
گذشت و رفت
تقدیر این واژه ها
دیگر حکایت ماه و پلنگ نیست
حالا تو هی بگو
آ وُ
دال و میم
اشتباهی که او کرد
دیگر من نخواهم کرد
جاده که ایستاد
مردی ار حواریون فانوس
دستی به سوی من تکان داد
دستی به سوی تو
نه!
دیر نرسیدیم
هنوز هم پشت این خمیازه ها
واژه ای سرخ صدایم میزند
بگذار بنویسم...
صدای زنی مرا افشا کرده است
چراغهای فاصله پیدایند
عزادار آخرین لکنت من
یادآور تصوری زلال از قوم من است
میخواند مرا صدایی دور
گاه یادم میرود
تنها کفشهایم
راهیان بی منت زادگاه منند

